روایت دیروز یک بندر
اختصاصی/ انزلی چی: این بانوی بندر مه آلود که حالا دلتنگ حیاط های سرشار از مهربانی است، می گوید: از آپارتمان ها بیزارم وقتی که با بنا شدنشان دیگر اقاقیا زینت بخش سر در خانه ها نیست و عطر بهار نارنج در کوچه نمی پیچد.
به گزارش انزلی چی، همه آن چه که امروز، بخشی از روزمرگی های زندگی ماست، فردا حکایتی دلنشین است برای آیندگان. بارها نشسته ایم پای حرف های پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و گوش سپرده ایم به روایت زندگی هاشان، اما این بار بر آن شده ایم تا بشنویم سخن بانویی را که از گذشته بندر انزلی می گوید. بندری که با شولایی از مه در کنار دریای کاسپی نشسته است.
بانو «آذرمیدخت ملت پرست» در سال 1337 در آستارا قدم بر عرصه خاک نهاد و کمی بعد همراه خانواده اش که از اهالی فرهنگ و هنر بودند به بندرانزلی کوچید. در سال های نوجوانی و جوانی زیر آسمان این شهر ساحلی قد کشید. او که خواهر آهنگ ساز به نام انزلی زنده یاد «عبداله ملت پرست» است، خود نیز تار می نوازد و خاطرات زندگی اش را در قالب روایت های کوتاه می نویسد. ملت پرست در آغاز حکایتش به زیبایی های طبیعی شهر اشاره می کند و می گوید: دریا و تالاب بی نظیر انزلی همیشه گردش گران را بدین جا کشانده است. در این شهر کشاورزی پاسخ گوی معیشت مردم نبود و صید و شکار و پذیرایی از گردش گران چرخ زندگی مردم را می چرخاند. به یاد دارم علاوه بر مسافران ایرانی، گردش گران ارمنی، روس، لهستانی، رومانیایی هم به انزلی می آمدند. تالاب زمستان و تابستانش زیبا بود و تماشای لاله های تالابی برای مسافران لذت بخش.
خانه های شهر باران
ملت پرست از خانه های قدیمی شهر باران یاد می کند و می گوید: خانه ها بیشتر چوبی بودند با ایوان های بزرگ و ستون های کلفت چوبی و حیاطهای وسیع.
حصار خانه ها، چپری بود و هر بهار بوته های نسترن، اقاقی و گل اناری روی این حصارها گل می داد و زیبایی خاصی به شهر می بخشید. وسط بیشتر حیاط ها آلاچیقی تابستانی بود که با حصیر فرش می شد و یا نیمکت های چوبی در آن قرار می دادند. با گرم شدن هوا افراد خانواده شب ها در این آلاچیق ها دور هم جمع می شدند، میوه و تنقلات می خوردند؛ دبنا بازی می کردند و اوقات را پشت سر می گذاشتند. بیشتر مردم در گوشه ای از حیاط منزل مرغ، جوجه، بوقلمون، اردک و غاز برای مصارف روزانه پرورش می دادند. اکثر حیاط ها به هم راه داشتند و همسایگان هنگام نیاز در عزا و عروسی به یاری هم می شتافتند. زن ها عصر هنگام روی کتل (چهارپایه چوبی) روبروی درب منازلشان می نشستد و لیق ها را به هم تاب می داند و طناب حصیری می بافتند. دختر بچه ها سر این طناب ها را می گرفتند و کوچه به کوچه می رفتند تا لیق ها تمام شود و طناب بافته شود. از این طناب برای بافت حصیر و بعضی از صنایع دستی و جَوَد (آویزهای هندوانه و کدو) استفاده می شد. از بعضی خانه ها صدای ساز های محلی بگوش می رسید. آداب و رسوم مذهبی و ملی، شعر و موسیقی هر کدام در جای خود برای مردم محترم بود. ظهرها صدای بوق و سوت اداره های گمرک و شیلات که نواخته می شد، صدها کارگر و کارمند به خانه هایشان بر می گشتند. روزهای جشن بوق کشتی ها به صدا در می آمد و روشنی منورهای زیبا مردم را به وجد می آورد.
فروشنده های دوره گرد
وی به یاد می آورد: پیرمردانی بودند که چوبی با دو زنبیل بزرگ حصیری از آن آویخته، بر دوش می گرفتند و ماهی و سبزیجات تازه برای فروش می آوردند و در کوچه های شهر می گشتند و با صدای بلند مردم را دعوت به خرید می کردند.
شیلات
ملت پرست می گوید: محوطه شیلات با درمانگاه، حمام عمومی، سینما، خانه های ویلایی زیبا با دیوارهای تخته ای کوتاه و ردیف شمشادها، خود شهرکی بود داخل شهر انزلی. استخرهای کوچک و بزرگ پرورش ماهی در محوطه شیلات مردم را به تماشا فرا می خواند.
سینما و کافه
وی از علاقمندی اهالی انزلی نسبت به هنر یاد می کند و می گوید: نوجوان که بودم هفت سینما در شهر مشغول فعالیت بود. سینما هلال احمر، سینما مولن روژ یکی در میدان انزلی و یکی در غازیان روبروی شیلات، سینما ایران، سینما ارتش، سینما گل سرخ و سالن شیلات که چند منظوره بود و در آن فیلم هم نمایش می دادند. مردم روزهای پنج شنبه و جمعه برای تفریح به سینما و کافه های خانوادگی می رفتند. دو کافه قنادی فرد یکی در غازیان جنب سینما مولن روژ و یکی هم در حدفاصل بین خیابان سپه و گلستان قرار داشت.
درختان کاج و بلوط و مرکبات در حیاط بزرگ کافه فرد قد کشیده بودند و صندلی های لهستانی دور تا دور میزها چیده شده بود. روی هر میز یک گلدان گل قرار داشت و مردم وقتی از خرید و گردش های عصرگاهی خسته می شدند به کافه پناه می بردند و بستنی محلی در ظرف های پایه دار و شیرینی خامه ای شاخ گاو و یا شیرینی بقچه ای دارچینی می خوردند. در آن زمان کافه شیلات نیز بود که رستوران هم داشت و مردم در رستورانش برای شام، کباب ماهی ازون برون و یا ماهی سفید می خوردند. یک کافه ای هم کنار اداره گمرگ بود که در حیاط بزرگ و پر از درختان مرکباتش، استخری زیبا قرار داشت. دور استخر چراغ های رنگی کار گذاشته بودند و فواره ای هم وسط استخر بود. برادرم یک کشتی کوچک با تخته سه لایی ساخته بود که روی آب این استخر رها بود و با چراغ قرمزش شب ها جلوه ای خاص به آن می بخشید. ملت پرست به دورها خیره می شود و می افزاید: اما هیچ کدام از این کافه ها صفای کافه مادام را نداشت. کافه پیرمرد و پیرزن ارمنی که در حاشیه میدان انزلی قرار داشت و پاتوق هنرمندان و نویسندگان و فعالان اجتماعی شهر بود. آنها شب ها برای بحث و گفتگو در کافه مادام جمع می شدند و شربت به لیموی معروف مادام و قهوه ترک می نوشیدند.
تاکسی دریایی
این بانوی هنرمند می گوید: قایق های مسافربری زیبا با تشکچه ها و پرده های رنگارنگ، تاکسی های دریایی بین انزلی و غازیان بودند. هر قایق نامی بر خود داشت و قایقرانان با بازوهای ستبر و قوی پارو می زدند و مردم را از بلوار به بندر و یا پل غازیان می رساندند. وی در ادامه به بلواری که به موج شکن غازیان متصل می شود اشاره کرده و می گوید: پیرمردی هر روز غروب فانوس های روی این موج شکن را یکی یکی روشن می کرد. ملت پرست درباره بلوار انزلی می گوید: غروب هنگام، مردم با پاکت های تخمه آفتاب گردان در دست در بلوار قدم می زدند و به موزیکی که از بلندگوها پخش می شد گوش می سپردند.
دلتنگی ها
این بانوی بندر مه آلود که حالا دلتنگ حیاط های سرشار از مهربانی است، می گوید: از آپارتمان ها بیزارم وقتی که با بنا شدنشان دیگر اقاقیا زینت بخش سر در خانه ها نیست و عطر بهار نارنج در کوچه نمی پیچد. دلتنگ عطر برنج دودی هستم که درون دیگ مسی روی هیزم پخته می شد. حالا دیگر مادام و کافه اش نیست تا بنشینم قهوه بنوشم و او از خاطرات جنگ جهانی بگوید. حالا دلتنگم…
مریم ساحلی
عکس از: وب سایت وارش

حکایت شیرین و دلچسبی بود. خصوصا برای ما جوانان قدیمی! که هم شرحی از آنچه که دیگر« یافت می نشود» را خواندیم و هم عاملی شد در تشدید احساس نوستالژی، که در این پیرانه سری گریبان امثال مرا محکم چسبیده است! خانه هایی که دیوار حیاطشان از «چپر» بود و ما بچه های تخس عادت داشتیم از این لوله ها کش برویم و دشنام صاحبخانه را بجان بخریم. موج شکنی که در سالهای پیش از ۲۸ مرداد انتهای آن محل اختصاصی بچه های چپ آن ایام بود و ناگفتنی ها در دل دارد! پلاژهای حصیری بخش ساحلی نزدیک به «مل» و همینطور پلاژ دارهای قسمت غربی ساحل که معروفترین آنها پلاژ«محمد غنی پسر» بود. آنزمان که هنوز کمیته نجات غریق پا نگرفته بود و در روزهایی که دریا آشفته و غضبناک می شد مرحوم عزیز وکیل منفرد با بلند گوی بدون باطری و کمک چند تن از کارمندان اداره بندر، در هول و هراس نجات جان مسافرین تابستانی بود. همه آنچه را که خانم ملت دوست بر شمردند در جای خود جالب و غیبتش جای افسوس دارد. امااین حقیقت تلخ را ناچاریم بپذیریم که گذشته ها هرگز بر نمی گردد و جامعه بشکل سنتی اش قابل دوام نیست!ازدیاد جمعیت شهری، معضل آپارتمان نشینی را بر همه تحمیل نموده و حیاط های وسیع و پر درخت و باغهای اطراف شهری، لاجرم به قطعات مسکونی کوچک یا آپارتمانهای بلند قامت تبدیل گردید. خوشبختانه آنهایی که گذشته را ندیده و بیاد ندارند برخلاف ماها افسوس کمتری خواهند خورد و شاید هم دلیلی برای افسوس خوردن نداشته باشند!!
عالی بود خانم ملت پرست. یادش بخیر چه صفایی داشت.مثل بندر انزلی هیچ جای دنیا وجود نداره. شما هم بسیار عالی وصف کردید.