از دل برود هر آن که از دیده برود! / دو سال از فقدان زنده یاد فرخ پاسواری گذشت!

انزلی چی: زنده یاد فرخ پاسواری مظلومانه رفت و تاکنون مراسمی در خور شان او برایش برگزار نشده است. مردی که شایستگی اش بیش از این ها بود.

Photo2414

به گزارش انزلی چی، بیست و پنج بهمن 1394 مصادف با دومین سالگرد کوچ نابهنگام زنده یاد فرخ پاسواری خبرنگار برجسته بندر انزلی است. فرخ مظلومانه زیست و پس از مرگ نیز مظلوم و غریب ماند! 

تاسف بار این که جامعه ورزشی بندر انزلی و باشگاه ملوان که زنده یاد فرخ پاسواری عمری برای این باشگاه مردمی قلم زد، هیچ گونه مراسم بزرگداشت و نکوداشتی را در دو سال اخیر برگزار نکردند تا مصداق این شعر باشند که از دل برود هر آن که از دیده برود! 

نوشته زیر بصورت اختصاصی توسط رضا فلاح، هنرمند و مولف انزلی چی برای انزلی چی در خصوص زنده یاد فرخ پاسواری نگاشته شده است:

این نوشته صرفا خاطرات شخصی ام با زنده یاد فرخ پاسواری است که مظلومانه رفت و تاکنون مراسمی در خور شان او برایش برگزار نشده است. مردی که شایستگی اش بیش از این ها بود.

پس از انقلاب و زمانی که اندک اندک مسابقات ورزشی در گوشه و کنار کشور دوباره راه افتاد، تا مدتی از چاپ اخبار ورزشی مربوط به بندر انزلی در مطبوعات ورزشی آن دوره که عمدتا کیهان ورزشی و دنیای ورزش بودند، اثری یافت نمی شد. زیرا به دنبال جدایی آقای داریوش دریامج که به حق یکی از بزرگان و برجستگان عرصه مطبوعات بودند، عملا صحنه خالی شده بود از آن سو هم نمایندگی مجله دنیای ورزش نیز در شهرمان دچار تغییرات گردیده بود.

من که متاسفانه یکی از خوانندگان و علاقمندان قهار و کهنه کار مجلات ورزشی بوده و هستم!! از دیدن صفحات خالی از اخبار ورزشی بندر انزلی، به فکر افتادم که رویدادهای ورزشی شهرمان را از طریق پست و یا به طور تلفنی به مرکز برسانم. 

از آن جا که کیهان ورزشی را به مجله دیگر ترجیح می دادم، کار را از اواسط سال 1359 با این نشریه شروع کردم. در ابتدا پیشنهاد ایجاد صفحه جدول (صرفا ورزشی) دادم که مورد قبول واقع شد. منتهی گفتند خودت باید شروع کنی و من نیز چند جدولی طراحی و ارسال کردم که به چاپ رسید.

کم و بیبش اخبار رویدادهای ورزشی را به تهران می فرستادم تا این که در یکی از روزهای دی ماه 1359، ساعت حدود 11 صبح، موقعی که در حین گذر از ابتدای خیابان قاآنی بندر انزلی بودم، دستی به شانه ام خورد و کسی گفت: آقارضا یک لحظه با شمار کار دارم. برگشتم و دیدم فرخ پاسواری است. این اولین دیدارم با او بود. 

با برادران فرخ از جمله آقایان یوسف و فرهاد که هر دو همکار اداری ام بودند، آشنایی داشتم. (یوسف سابقه کشتی گیری داشت و در سطح استان نیز دارای مقام بود و فرهاد هم در تیم فوتبال باشگاه گیو و جوانان گیلان عضویت داشت و بازی می کرد) اما فرخ را کمتر می دیدم و با هم ارتباطی نداشتیم و گفتم بفرمایید در خدمت هستم. 

مرحوم فرخ گفت می خواستم بگویم اگر برای شما امکان داشته باشد، اجازه بدهید کارهای خبری را من انجام بدهم. بیکار هم هستم. طراحی جدول و کاریکاتور به عهده شما باشد. گفتم جدول و کاریکاتور را هم شما بفرست. چه اشکالی دارد؟ خندید گفت نه، اون ها کار شما است.

حال چرا من در جا موافقت کردم: اول آن که همیشه در زندگی به این اصل معتقدم که اگر از عهده کاری به هر دلیل، بر نمی آیی، حتما کار را به دیگری که بتواند بسپار، دیگر آن که من فردی شاغل و حقوق بگیر بودم و درگیر اداره و از همه مهم تر این که به غیر از فوتبال، دلبستگی کمتری به حضور در میدان رشته های دیگر ورزشی داشتم، که برای یک خبرنگار پسندیده نیست! از طرفی وقتی میزان عطش و علاقمندی وی را دیدم عملا خوشحال هم شدم و حسی به من گفت که او برخلاف من، به تمام رشته ها خواهد رسید.

هنوز مدتی از قرارمان نگذشته بود که دیدم گزارش جامعی در مورد ورزش بندر انزلی و وضع اماکن ورزشی آن با چند عکس به چاپ رسید و به کم و کاستی ها در آن اشاره شده بود. نویسنده گزارش کسی نبود جز فرخ پاسواری! البته این امر به مذاق مسوول وقت تربیت بدنی بندر انزلی خوش نیامد و ایشان به من و تهران گله کرد و کیهان ورزشی هم به مسوول مذکور نوشت نگران نباشید همکارمان فلاح با شما مصاحبه ای انجام خواهد داد. جالب این که پس از یکی دو روز بعد که به سراغ مسوول تربیت بدنی رفتم، دیدم ایشان می گوید آقای پاسواری با من مصاحبه انجام داد! پیش خودم گفتم طرف چقدر تند و تیز است! 

از آن پس چند سالی با کیهان ورزشی، فقط در زمینه کاریکاتور فعالیت داشتم. نکته این که یک بار جدولی را که فرستاده بودم به نام فرخ چاپ شد، مدتی بعد که همدیگر را دیدیم، قبل از هر چیز گفت آقارضا ببخشید گویا جدول شما به نام من چاپ شده چون از تهران به من اطلاع دادند، گفتم مانعی ندارد.

زنده یاد فرخ پاسواری که متولد ۱۳۳۷ بود، سال ها با صداقت تمام با کیهان ورزشی همکاری کرد و به استخدام آن جا درآمد. محل خدمت او در رشت بود و من هرگاه که فرصت می کردم به نمایندگی کیهان در رشت می رفتم. هر چند اغلب در ماموریت بود، فرخ شایستگی آن را داشت که در دفتر و کادر مرکزی کیهان ورزشی در تهران حضور داشته باشد، در چند نوبت هم از او درخواست کرده بودند اما مساله مسکن و شرایط زندگی اجازه نمی داد.

جالب است بدانید که مرحوم پاسواری در نوجوانی و جوانی فوتبالیست بوده و حتی در اوایل دهه شصت تیمی محلی به نام استقلال داشت که خود همه کاره آن بود! خاطره ای از دوران بازی خودش برایم تعریف کرد که شنیدنی است.

می گفت در یکی از بازها با تیمی دیدار کردم که سعید میرنظامی (دروازه بان اسبق ملوان) هم در آن بازی می کرد در یک لحظه ما دو تن به هم برخورد کردیم و نمی دانم چه حادثه ای سبب شد که انگشت دست سعید بشکند و همین شکستگی باعث دور ماندن سعید از فوتبال شده بود. این دو هر وقت بهم می رسیدند از آن بازی می گفتند و می خندیدند.

زنده یاد فرخ پس از آنکه بازنشسته شد، (به دلیل جدایی نماینده قبلی دفتر کیهان در بندر انزلی) روزها از صبح تا ظهر در محل دفتر حضور پیدا می کرد و پس از تحویل نشریات و توزیع آن، به حسابرسی مشغول می شد و این ایامی بود که من هر روز او را می دیدم. صبح ها در مسیرم، قبل از میدان شهر به شنبه بازار سابق، قبل از انجام هر کاری ابتدا به سمت فرخ می رفتم و در کنارش می نشستم و از ورزش و مطبوعات صحبت می کردیم. شماره های برگشتی روزنامه و مجلات را مرتب و بسته بندی و شماره می کردیم. جالب است گفته شود، با آن که هر روز صبح به دیدنش می رفتم وقتی از فاصله دور تا جلوی دفتر نمایندگی می رسیدیم، از پشت میزش و در حین نوشتن وقتی چشمش به من می افتاد با لبخند و خوشحالی از من استقبال می کرد. هنوز که به یاد می آورم می بینم حتی یک بار هم او بدون لبخند و مهربانی با من روبرو نشد و گله می کرد که چرا زودتر نمی آیی!

یکی از صحبت هایمان در مورد راه اندازی صفحه ای در مورد قدیمی ها در کیهان ورزشی بود که در آن، فرخ با ورزشکاران و بویژه فوتبالیست های قدیمی بندر انزلی و گیلان مصاحبه و با چاپ آن در مجله آنها را احیا می کرد. این را هم بگویم که فرخ همیشه نزد من گلایه می کرد و می گفت این دوستان پس از چاپ مصاحبه یشان حتی یک تشکر خشک و خالی هم از من نمی کنند. می گفت تو خودت که مرا می شناسی و می دانی من اهل دریافت هیچ گونه و هیچ نوع رشوه نبوده و نیستم. اما … و من سعی می کردم به او دل داری بدهم که از ورزشکار مطرح نباید هیچ انتظاری داشت! چه برسد به این که پیشکسوت باشد!!

اگر حمل به تبلیغ نشود، می خواستم بگویم، اغلب دوستداران ورزش و فوتبال در شهرمان می دانند که چند سالی است در مورد تاریخچه فوتبال بندر انزلی و بویژه ملوان، مطالب مستند و مهمی تهیه کرده ام که حدود یک هزار صفحه را در بر می گیرد. و در آن به تمام رویدادها و حوادث این رشته و تیم ها در بندر انزلی و عوامل آن از کوچک و بزرگ پرداخته شده است. 

با وجودی که خانه ام آرشیو روزنامه و مجلات بویژه ورزشی از قدیم تا امروز بوده و هست، اما در چند مورد دچار کمبود منابع شدم که لطف دو سه تن از دوستان بزرگوار، دارای آرشیو شامل حالم شد. با این وجود به مطالب در دهه هفتاد نیاز شدید داشتم و با همه تلاش و حتی رفتن به تهران و نزد دوستان کیهان ورزشی که چند سال با ایشان به رایگان همکاری داشتم، نیز سودی نداشت. تا این که به فکر فرخ افتادم. می دانستم که آرشیو مجلات ورزشی بویژه کیهان ورزشی را تاکنون دارد و شنیده بودم که محال است به کسی مجله و روزنامه به امانت بدهد!!

با این همه در یکی از روزهای داغ تابستان 89، او را در یکی از کوچه های کهنه پشت شنبه بازار سابق دیدم و بعد از صحبت از هر دری، پرسید که مشغول چه هستی؟ کارم را گفتم و از فرصت استفاده کرده و کمبود منابع ذکر شده را به او گفتم! تاکید کردم که می دانم به کسی مجله های آرشیوت را نمی دهی، ولی خودت که مرا می شناسی و اخلاقم را می دانی مهم تر اینکه، حیف است این کار ناقص بماند. 

پس از کمی مکث و تمجمج، گفت: می دانی که این ها به جانم بسته است. و بلافاصله لب بالایی اش را با دو انگشت دست بالا برد و گفت علامت زخم کهنه ای را که می بینی در اثر حفظ و نگهداری همین کیهان ورزشی است. ادامه داد: وقتی نوجوان بودم یکی از اقواممان (از خانواده اندیش) کیهان ورزشی اوایل دهه پنجاه را می خواند و بعد به من می داد و من هم آنها را جمع می کردم. یکی از برادران بزرگترم (نامش را فراموش کرده ام) می خواست آن را از من بگیرد، مقاومت من باعث ایجاد این علامت شده است.

خلاصه به دلش افتاد و رضایت داد و گفت آنها در پشت بام خانه پدر همسرم هست. بگذار گرما کاهش پیدا کند برایت می آورم. قول او دلگرمی بزرگی برایم شد. دو سه ماه بعد مجلات دهه هفتاد را در چند نوبت با ماشین پراید خود و به همراه (محمد جانش) به خانه ام آورد. از فرخ دو فرزند به یادگار مانده یک پسر و یک دختر. (محمدجان) عبارتی بود که فرخ با علاقه پسرش را به این نام می خواند. و چه عشق و علاقه ای که به خانواده و فرزندان خود نشان می داد.

با مطالعه مجلات فرخ و یادداشت برداری از مطالب مورد نیاز، آنها را مرمت و تعمیر کرده و بر طبق شماره و تاریخ مرتب و بسته بندی شده تحویلش می دادم. سال 92 نیز یک بار مرا به خانه اش دعوت کرد. روز جمعه ای بود که با ماشین به دنبالم آمد و از ساعت 10 صبح تا نزدیک شش بعدازظهر، مجلات او را که در اتاقکی کوچک در گوشه حیاط نگهداری می کرد، مرتب و بسته بندی کردیم. نگهداری آنها دغدغه مهمش بود.

جالب اینکه برای برخی از دوستانم اصلا قابل باور نبود که فرخ، مجلات خود را به من داده و یا مهم تر این که با ماشین خودش به خانه ام آورده باشد!!

زنده یاد فرخ پاسواری را از نزدیک می شناختم و باید بگویم از پاک ترین و صادق ترین افراد انگشت شماری بود که تاکنون دیده ام. سلامت نفس داشت. در کارش چون طبیی حاذق و بینا بود و به طور ویژه هوای ملوانان را داشت و همیشه مسایل و مشکلات تیم را با قلم کارآمدش به چشم گوش مسوولان می رساند. 

هیچ نوع آلودگی نداشت. به عبارت بهتر متذکر می شوم که (انسان) بود. اعتقادات محکم مذهبی داشت و در هیات خانوادگی خودشان فعال بود. ای کاش به قلب مهربانش رسیدگی بیشتری می کرد. روزی در دفتر نمایندگی به او یادآور شدم که مساله را جدی بگیر اما گفت هر چه خدا بخواهد همان است.

آخرین دیدار ما دقیقا روز شنبه 19 بهمن 92 در میدان شهر اتفاق افتاد. بندر انزلی چند روزی بود که زیر برف سنگینی پنهان شده بود. او را به همراه (محمدجانش) دیدم که در برف منتظر رسیدن اتوبوس برای رفتن به خانه بودند. چند دقیقه با هم حرف زدیم. اما نمی دانستم آخرین حرفها است…. یادش برای همیشه گرامی باد…

 

 

 

نظری بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *