راوی داستانهای دلنشین از بندر مهآلود كه نه، از زمین كوچید
انزلی چی: «یوسف رضوی صیاد» شاعر بیتهای سرشار از احساس و راوی داستانهای دلنشین از بندر مهآلود كه از زمین كوچید و خبر هجرت زود هنگامش رد اندوه شد بر چهره هر آن كس كه او را میشناخت.
«یوسف رضوی صیاد» سال 1341 زیر آسمان شهر ساحلی بندر انزلی چشم به جهان گشود. خانهاش نزدیك به بقعه متبركه امامزاده صالح(ع) غازیان بود و در همان محل قد كشید و قدم به دنیای شعر و داستان گذاشت.
سعه صدر و صداقتش سبب شد تا مردم همواره از او به نیكی یاد كنند. رضوی صیاد در دامان پر مهر مادرش با شعر آشنا شد، چرا كه وی مداح اهلبیت(ع) بود و اشعار بسیاری از حفظ داشت. رضوی به زبان گیلكی و فارسی شعر میسرود و داستان مینوشت.
اشعار و قصههای او همیشه زیبا و دلنشین بودند اما زمانی كه خود به خوانش آثارش میپرداخت، تاثیر آن بر مخاطبان صد چندان میشد. لحن كلام و خوانش دل نشین او همواره آدمی را از دنیای اكنون میرهاند و راهی جهان شعر و قصه میكرد.
رضوی در داستانهایش به انسانهای اطرافش میپرداخت. آدمهایی با دغدغههای آشنا؛ آثار او پیوندی دیرین با طبیعت زادگاهش داشت و نمادهای بومی و محلی به خوبی در قصههایش هویدا بود.
اشعارش نیز همواره نشان از حال و هوای روح لطیف و قلب رئوفش داشت. روایت زندگی كودكی كه شیفته درختی در آن سوی تالاب بود یا حكایت پهلوان معركهگیر تاب و توان از دست داده، بیت بیت اشعاری كه برای آوارگان لهستانی سروده بود و همه آن چه روزی بر سپیدی كاغذها روان ساخته و زمزمه كرده بود حالا در آسمان حیاط سرسبز خانهاش جاریست. آسمانی كه صفایش گره خورده به آوای ملكوتی اذانی است كه از گل دستههای مسجد امامزاده صالح(ع) راهی ابرها میشود.
یوسف رضوی چهرهای آشنا برای محافل ادبی استان گیلان همچون انجمنهای شعر ساحل و شیدا، خانه فرهنگ گیلان، انجمن ادبی رشت و انجمن داستان هزارو یك شب بندر انزلی بود.
وی در سال 1386 منظومهای گیلكی با نام «اویراوخان» را در قالب لوح فشرده با صدای خود منتشر كرد. او با اشتیاق در جمع شاعران و نویسندگان حضور می یافت و در جلسات نقد و بررسی شركت میكرد تا زمانی كه سایه بیماری بر جسمش سایه افكند و اندك اندك از جمعهای ادبی فاصله گرفت، اما شعرها همچنان بر زبانش جاری میشدند و داستانها در دلش جان میگرفتند.
اندیشه جمعآوری و انتشار اشعار و داستانهایش را نیز درسر داشت اما مرگ پیش از آن كه این خیال جامه عمل به تن كند، از راه رسید و تن رنجورش در خاك زادگاهش برای همیشه آرمید.
او كه عمری با تخلص «اویر» به معنای «گمشده» شعر میسرود، این بار شولای مرگ به دوش كشید و از دیدهها نهان شد.
به خاك كه میسپردنش، رفتنش را نمیتوانستم باور كنم. نگاهش درون قاب تصویری كه نشست بر مزارش گویا هنوز برای آدمهایی كه اشك میریختند، زمزمهگر این شعر او بود: «ای روزهای رفته! سبكباریام كجاست؟ / كوتاه كنید خواب را، بیداریام كجاست؟ / این پلكهای سنگی مجابم نمیكنند / برق نگاه و چشم خریداریام كجاست؟ / حالا كه رفت! چه باید! رفت و رفت / باقی كه مانده از آن، هوشیاریام كجاست؟ / عمری كه سوخت هیچ، ارزانی همه / خاكستری كه هست، همان! یادگاریام كجاست؟ / شاید كه دیر شده باشد حالا ولی / دستی برای لحظهای یاریام كجاست؟ / این خاك تشنه قرارم گرفت… آی / شولای ابری و شور بهاریام كجاست؟»
نویسنده: مریم ساحلی، بندر انزلی، خبرنگار همشهری
