ناگهان چه زود دیر می شود…

اختصاصی/ انزلی چی: چه تلخ قصه ای بود در میان ضجه های دردناک مادرت نظاره گر لبخند ابدیت باشم.

DSC_5251

به گزارش انزلی چی، حامد عزیز! کمتر از یک پلک زدن بود غیبت چهل روزه ات در میان ما، به گمانم اگر نفسی عمیق بکشیم سالی ست که از رفتنت گذشته است. به راستی چه نیک گفت قیصر امین پور، ناگهان چه زود دیر می شود… 

چه تلخ قصه ای بود در میان ضجه های دردناک مادرت نظاره گر لبخند ابدیت باشم، لبخندی که در پایان هر کار نشان از رضایت لحظه لحظه هایی بود که با هم خلق کرده بودیم… 

کمی فارغ از کار شویم مثل آن شب هایی که از آرزوهای بزرگ مان می گفتیم، راستی وقتی خیل عظیم دوست دارانت در مراسم چهلم را دیدم، حسادت در میان اشک هایم پنهان شد. به راستی چه نیک رفیقانی داری چون خودت با گذشت و قلب هایشان دریایی… می دانی که منظورم چیست؟ 

بیش از این سخن نمی گویم تا کمی تو سخن بگویی تا زنگ صدایت همیشه در گوشم نواخته شود تا هر گاه سخن از اولین می آید، نام تو بر زبانم جاری باشد همچون اولین ترانه غمگین، اولین قاب سردی که از امشب بر دیوار خانه تان با عکس تو پر شده است… 

راستی اولین رفیقت آن جا کیست؟ می دانم آن قدر خون گرم هستی که هیچ گاه تنها نمی مانی. آن جا خیالم راحت است که حسودان در قالب دوست کنارت نیستند، تو را با دوستان جدیدت تنها می گذارم. 

خاطرت سبز، افکارت زنده و یادت حک شده در اعماق رفاقت مان. 

اشکان پور تاجی.

نظری بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *