عکسی به یادگار
انزلی چی: خبر به شدت غمگین ام کرده است. نمی دانم چه بگویم. بغضی گلویم را فشرده است.
تازه بعد از سال ها برگشته بودم انزلی، آقای فرامرز طالبی با من تماس گرفت که به پیشنهاد دکتر باقری در مراسم بزرگداشت احمد نوری زاده در خانه فرهنگ گیلان صحبت کنم. گفتم باشد و مطلبی نوشتم و آن روز خواندم. چند سالی بود ندیده بودمش. بعد از مراسم هم نشد جز دوکلمه ای حرف بزنیم هر کدام باید به سمتی می رفتیم. اما دیدم که در راه رفتن انگار مشکل دارد. نشد بپرسم.
آخرین باری که دیدمش، آمده بود انزلی برای کاری و می خواست سریع برگردد. زنگ زد که کجایی ببینمت. قرار گذاشتیم جایی نزدیک بلوار. از ماشین به سختی با عصا پیاده شد. راه نمی توانست برود. از او پرسیدم که مشکل چیست؟ چیزی گفت که درست یادم نیست، در مایه های این که هنوز دارد پی گیری می کند. موقع خداحافظی این عکس را به یادگار به من داد.
دیروز فهمیدم که چند ماهی است تنها در گوشه ای در آسایشگاه کهریزک با بیماری ام اس دست و پنجه نرم می کند. خبر به شدت غمگین ام کرده است. نمی دانم چه بگویم. بغضی گلویم را فشرده است.
عادل بیابانگرد جوان
