زیر پوست شهر: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
انزلی چی: مالکانِ جدید باغ، علی رغم مقاومتِ ملتمسانه ی اهالیِ بی پناه خانه، اقدام به اخراج مادر و فرزندان معلولش و تخلیه ی خانه نمودند.
به گزارش انزلی چی، در حالی که بندر انزلی در سردترین روزهای پاییزی خود بسر می برد، متاسفانه باخبر شدیم که تنی چند از شهروندان بی خانمان شدند، یک مادر و دو فرزند معلولش… خبری که این سرمای بی سابقه پاییزی را به شعر زمستان مهدی اخوان ثالث پیوند زد… سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت / هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان / نفسها ابر، دلها خسته و غمگین / درختان اسکلتهای بلور آجین / زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه / غبار آلوده مهر و ماه / زمستان است…
امین حق ره فعال اجتماعی شهرستان بندر انزلی، طی مطلبی در صفحه شخصی خود در فیس بوک به تشریح این حادثه تلخ پرداخته است:
حادثه ای که در بیمارستانی در اصفهان رخ داد و امروز در همه جای ایران رسانه ای شد و به تعلیق پزشک و پرستارِ عامل واقعه انجامید، در مقابل فاجعه ای که در سکوت و انفعال تاسف بار و خجالت آور جمعیِ مسئولان این شهر رخ داد و به آوارگی و در به دری زنی بی پناه و فرزندان معلول ش در فصل کشنده ی سرما انجامید، به واقع چیز اهمیت داری نیست!
ظهر امروز (1شنبه/ 15 آذرماه 1394) در شرایطی که بندر انزلی سردترین روزهای پاییزی اش را می گذراند، مالکانِ جدید باغ موسوم به داداشی، با در دست داشتن حکم قضایی و در معیت جناب وکیل (…) و ریاست کلانتریِ … و مامورانِ تحت امر، در اجرای حکم تخلیه ی خانه ی محقّرِ خانواده ی “د” (متشکل از زن و دو فرزند پسرِ 19و 17 ساله ی معلولش) در منطقه ی میان پشته/ خیابان رودکی انزلی، علی رغم مقاومتِ ملتمسانه ی اهالیِ بی پناه خانه، اقدام به اخراج مادر و فرزندان معلولش و تخلیه ی خانه نمودند.
قابل به ذکر است هم اکنون این خانواده، با درایت برخی مسئولان! در یکی از کلاس های بی امکاناتِ مدرسه ی سماک انزلی اسکان یافته اند!
از تلخی های کشنده ی این داستان، نه فقط وضعیت غم انگیز روحی و جسمی “مجید” و “سعیدِ” 19 و 17 ساله است که توان حرکت ندارند و حالا در سخت ترین شرایط فیزیکی به سر می برند، بلکه تحقق گام به گام فاجعه است در شرایطی که اکثریت مسئولانِ موثر وتصمیم گیرنده و تصمیم ساز شهر از روند پرونده مطلع بوده اند…
پی نوشت:
حالا که با سعید و مجید حرف می زدم، فکر می کردم سخت دلی و نامهربانیِ آدم تا کجا می تواند باشد که از این چشم ها شرم ش نیاید…
