بهناز لامعی شاعره انزلی چی درگذشت
فریاد که از عمر جهان هرنفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
آن طفل که چون پیر از این قافله درماند
و آن پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت…
به گزارش انزلی چی، در کمال تاسف و تاثر باخبر شدیم بانو بهناز لامعی، شاعره توانای انزلی چی به علت ایست قلبی و مغزی دارفانی را وداع گفت. از ایزد منان صبری بزرگ را برای خانواده و بازماندگانش خواستاریم، روحش شاد و یادش گرامی باد.
گفتنی است زنده یاد بهناز لامعی کار هنری خود را از انجمن شعر بندرانزلی (شیدا) آغاز نمود. بانو لامعی از شاعران بسیار فعال در شعر و نویسندگی بوده و درگذشت ایشان ضایعه ای ناگوار برای جامعه ادبی محسوب می شود.
دو شعر از زنده یاد بهناز لامعی
یک:
وقتی چمدان ها قد می کشند
از کلاه کسی که نبود
کوچ را بلد می شوم
تا پرتش کنم
درون بی کارونیٍ عینکی که خواب نمی بیند.
همیشه چراغ های قرمز
خال می شوند درون پیراهن.
ای س- لام من!
چشم می گذارم پشت همین آش نپخته،
و پشت پا می زنم بر شن های ساعتی
که فوت می کنند
صورت هر سال را.
می ایستد قیام آب های نریخته،
روی عقربه های چهل سالگی.
عقل به جلدم می رود؛
ولی، پیراهنی به قد عقیده نیست؛
سایه ای، در مسیر لب و ناف دور می شود
و نیمه پرٍ همه ی فعل ها
در ارتکاب گیلاس یاغی شده.
باقی، همیشه شروع زردها نیست.
در انحصار علامت های استاندارد جارو شده ایم.
دو:
بر دستان من مچاله شد
تبسم منفرد پاییز
و چک و چک ستاره ای
که از گودی حضورش،
اکلیل میپاشید….
شماره های معکوس
خط حیات
اینجا بی ستاره، فانوس میسوزد
و حس ندیدن
سنگینی لکنتش را در من مشق می کند.
در این اجتماع تاریک گفتی:
در غیاب حرف، با لب سخن مگو…
این سوی بی چراغ
توقفِ کودکانه ای است…
و فردا در سقوط هر شب
بی ستاره فانوس می سازد میسوزد.


درد دلم را با که بگویم
که درد آشنا باشد
فراق را چگونه چاره سازم
که راه چاره را نمی یابم
چگونه دل خنک کنم
زمان بسی گرم است
هذیان تب عرق دار شعر مرا بشنوید
که نوش دارویی برای این تب نیست
…………………………………………..
بهناز لامعی شاعره ی شهرمان بندر انزلی در گذشت و همه ی ما را به ماتم نشاند. برای باز ماندگانش صبر وشکیبایی آرزومندم