برای او که همیشه در مه گم شد

اختصاصی/ انزلی چی: خوش به حالت حمید که شعر بودن را چه خوش طنین سرودی و شاعرانه زیستی، دیگر قلب نازنینت طاقت این همه تنهایی و درد و دروغ را نداشت.

 DSC_7665

به گزارش انزلی چی، هنوز هم باورم نمی شود حمید برای همیشه تنهایمان گذاشته، صدای با صلابتش احمد شاملو را به یادمان می آورد در آن سال های جوانی، عصر یکشنبه ها کانون پرورش فکری انزلی، میعادگاهمان بود. حمید صفریان در ته آن خنده هایش غمی داشت از جنس زمان، غمی از جنس حافظ و فروغ. حمید صفریان، علی احمدزادی، کوروش فرزانگان، حافظ یحیی پور، پوپک کیوان، سمیرا صمدی، سهیل بلوک باشی و من، حلقه شاعران جوان انجمن شعر انزلی را در نیمه اول دهه هفتاد تشکیل می دادیم. علی، یادت می آید حمید چه قدر عاشق احمد رضا احمدی بود: در انتظار نبودی و گرنه می آمد، آری حمید جان ما در انتظار نبودیم، وگرنه می آمدی، چه غریبانه رفتی کاشف شوکران جوانی. یاد فیلم ضیافت کیمیایی در آن شامگاه تابستانی سینما گل سرخ و آن رفاقت های بی غل و غش مان بخیر. کافه ماطاوس ما و محل شعر خوانی هایمان قهوه خانه خدابیامرز موسی در آخر بلوار بود که بعد از برف هشتاد و شش آلاچیقش به خاطره ها پیوست! چه ایامی بود کوه و ترانه سر اومد زمستون و بهار دلنشین، حالا رد پایمان از کوه های ماسوله پاک شده حتما حمید جان و ما همچنان دوره می کنیم روز و شب را تا نوبت رفتن مان برسد، حالا شاید رفیقی پیدا شد و دو خطی هم از ما نوشت! آی عشق رنگ آبیت پیدا نیست! آی عشق! خوش به حالت حمید که شعر بودن را چه خوش طنین سرودی و شاعرانه زیستی، دیگر قلب نازنینت طاقت این همه تنهایی و درد و دروغ را نداشت. حمید جان، آخرین شعرت را کی سرودی؟ ای پسر خوب خواب های نارنجی بندر در انبوه آن همه احساس پاک، آری، تو هم مانند فروغ زود از دنیا رفتی. 

همه هستی من آيه تاريکيست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه

من در اين آيه تو را

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد

يک خيابان درازست که هر روز زنی با زنبيلي از آن می گذرد

زندگی شايد

ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

زندگی شايد طفليست که از مدرسه بر می گردد …

 یادت می آید حمید جان آن عصر تابستانی بندر و هتل سفید کنار و نمایشگاه نقاشی آن نازنین دوست داشتنی به سفر رفته: شهین بارور را، شهین عزیز هم زیاد تاب این دنیا را نیاورد و برای همیشه دل به مرداب زد و دیگر به جمع مان نیامد. عشقت آموزش نقاشی و طراحی به کودکان در آتلیه آقا رضای قمری بود، چند نفر از شاگردانت در تشییع جنازه ات آمدند و رسم شاگردی را به جا آوردند. حمید جان عاشق سفر بودی و گاه و بی گاه تنهایمان می گذاشتی، اما این بار برای همیشه رفتی. بهمن ماه هر سال در سالمرگ فروغ به ظهیرالدوله می رفتی و ما باید این بار باید به سرمزارت در زیر آن درخت در چند متری مزار سیروس آبای در حسینیه کلویر بیاییم … با دوچرخه ات هر روز از غازیان به انزلی می آمدی تا روزنامه بگیری، رفیق روزهای جوانی، آن روزها چه زود گذشتند…  

حمید جان اگرغم نان بگذارد، اگرغم نان بگذارد، اما غم نان نگذاشت تا به لیلایمان برسیم. راستی هیچ می دانی چندین سال است شعری نگفته ام که لیلای مرا طوفان یلدا به تاراج برد و حالا من ذره ذره در انجماد نفس هایم گم می شوم تا به انتها برسم. یاد خنده هایت آتش به جانمان می زند  نوای کاروان آتش زند به جانم، که من گمگشته ای دارم، که من گمگشته ای دارم …

تقدیم به حمید صفریان، شاعر، طراح و دوست عزیزم که در بهار 92 برای همیشه در بندر مه آلود گم شد ….  

کاوه چلمبری 

دو قطعه از شعرهای حمید صفریان:   

گریزی از این پایان هماره ندارم

جا مانده ام از چشمانت با اسبان وحشی گریزش.

 

شبانه نسیم می شوم

بر پوستت می نوازم

بی که بجنبانی پلک

گویی هرگز نبوده ام …

طلوع

وغروب.

 

 

 

 

نظری بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *