آی آدم ها!
انزلی چی: سرافکندگی از این که ما هستیم و می گذریم و نمی مانیم که بدانیم آخر داستان شان چه می شود.
زن جوان با انگشت به خانه نیم ساز روبه رو اشاره کرد و گفت: «اینجان… بچه ها اینجان. خونه برادرم اینه…» بعد با التماس ادامه داد: «یعنی حقیقت داره آقا؟… واقعا بیرونمون می کنن؟!…» و بی آن که منتظر جوابی بماند به سمت خانه حرکت کرد…
به من گفته بودند باغ… را در میان پشته فروخته اند و حالا شرکا عذر سرایدار و پدر پیر و زن و دو بچه معلول اش را خواسته اند! که انگار خانواده ای که قریب به 45 سال آن جا زندگی کرده، قرار است دم عیدی ویلان و سیلان کوچه خیابان شود.
زن که در را باز کرد باورم نمی آمد آن چه را به چشم می دیدم. من که فاجعه زیاد دیده ام سخت توانستم… پتو ها را از روی دو توده نیمه متحرک کف اتاق برداشت، و من خراب شدم…
گفت: «از شما خجالت کشیدن! … اولی 18 ساله شه. دومی 16… شوهرم نگهبانه و وقت نمی کنه. واسه همین همه کارشون با منه. می بینین که. بدنم دیگه نمی کشه. دستام زور نداره و دیسک کمر نمی زاره… فقط خدا کمکم کنه تا زنده ام بتونم تر و خشکشون کنم… آقا!… می گن همین روزا این جا رو از ما می گیرن… درسته آقا؟! همین حالا خرج ما رو مردم می کشن. من کجا برم با این ها! کجا؟… (و آرام آرام اشک هایش ریخت)
معجونی از خشم، بغض، حقارت و شرم، در آمیخته با آرزوی فراموشی و نیستی حس غالب آن وقت من بود. وقتی از خانه می آمدم بیرون تا همین حالا شرمگینی و غمناکی و حیرت توی نگاه دزدیده آن دو تا (آن دو توده نیمه متحرک نازنین) همه جا با من است. و سرافکندگی از این که ما هستیم و می گذریم و نمی مانیم که بدانیم آخر داستان شان چه می شود…
صفحه امین حق ره
