شهر ويران شده ام بيهوده اين خاك مكاو!
اي عاشق در انتظار چه نشسته اي؟
در انتظار باد هاي پاييزي؟ باران هاي بهاري؟
برگهاي زرد و يا شكوفه هاي ارغواني؟
در انتظار كدامي؟
انتظار بيهوده است. پنجره را باز كن.
جدار را بشكن؛ غبار را بشوي و خاطره ها را به خاطره ها بسپار.
تا پايان، پايان ها مانده است. اين است زندگي، اين است روزگار.
بندر انزلي شهر دوست داشتني مان كه همشه به زنده دلي مردمانش نازيده و شهري نخبه پرور با مردم هميشه متفاوتش، نتوانسته هيچ گاه به آن چه كه شايسته اش بوده برسد. هميشه از عدم امكانات ناليده ايم اما دريغ از اين كه در عقب ماندگي شهر، خودمان مقصرين اصلي هستيم، چون هيچ گاه نخواستيم بستر جرياني باشيم و هميشه در انتظار يك فرشته نجات بوده ايم. از اين رو است كه بندر انزلي روز به روز سير قهقرايي طي مي كند.
وارش
