بلندترین آواز شهر باران
انزلی چی: چه بسا نادانان که در ذهن خود به تخریب من می اندیشند! اینان به حال خود رهایم کرده اند تا اندک اندک فرو بریزم!
من مناره بندر مه آلود 201 ساله شدم! 201 سال از آن چه بر این مردمان دریادل گذشته خبر دارم. در باران، در برف، در آفتاب، در گرما، در سرما، در خوشی و ناخوشی با شما بوده ام. رنج بسیار برده ام در دوران ها، اما هنوز پابرجا هستم. روزگاری راهنمای کشتی ها به سوی ساحل نجات در بندر انزلی که دروازه اروپا می نامیدندش، بودم. چه بسیار رازها از تاریخ را در قلبم پنهان کرده ام، می دانم، می دانم، می دانم زخم های دستان پینه بسته صیادان و حصیربافان و شالی کاران را؛ سکوت من بلندترین آواز شهر باران است. در پیچاپیچ پله هایم، ترانه دریا طوفان داره عاشورپور می پیچد، از آن بالا، آن بالای رویایی که شهر زیر پاهایم است خوشدل می خواند دریا می شینه، مورداب می شینه، مل می شینه… چه بسا نادانان که در ذهن خود به تخریب من می اندیشند! اینان به حال خود رهایم کرده اند تا اندک اندک فرو بریزم! زهی خیال باطل! من تا آخرین نفس نماد شکوه و بزرگی این مردم مظلوم و دریایی خواهم بود تا فردا و فرداها و تا ابد باز هم بندر انزلی باقی بماند.
