ترانه : قصه‌ی من و بندر

bandar

شاعر: لیلا کوشانی
( برگزیده‌ی نخستین مسابقه‌ی شعر و ترانه؛ با دریا دوباره بخوان)

انزلی شهر من است
بندری رویایی
دوستش می‌دارم
با همه شیدایی.
شهر ابر و باران
شهر خوب یاران
نم نم بارانش
می‌تراود در جان

از کجا قصه کنم؟
از دریا؟
یا که مردابی زیبا؟
آن همه آرامش
آن همه شور و صفا‍؟

زادگاهم بندر…
روی پل می‌مانم
اشک می‌ریزم
از شوق
خیره می مانم بر
مرغک دریایی
که به اعماق خزر
سر فرو می‌برد تا
بلکه صیدی ‌بخورد
تا که پرباز کند
اوج بگیرد
تا بالا…

انزلی شهر من است
دریایش آبی‌ست
موجهایش آرام
با دل من همگام
چون غزل پرمعنا
در تلاطم‌هایش
شور و حالی زیباست

انزلی شهر من است
بندری مه آلود
بندری رازآلود
آسمانش پرِ از ابر سپید
خاک خوبش زنده
شاخه‌هایش سبز
پرامید

از بهارش چه بگویم؟
کاش اینجا بودی
می‌دیدی
آن شقایق‌های ناز
که به هر باد ملایم
ساقه می‌جنبانند
به نسیم خنک فصل بهار
انزلی
چون بهشتی زیباست.

انزلی شهر من است
فصل تابستانش
پر عطش
داغ
دل به دریا زدنش
چه صفایی دارد
شور و حالی دارد
حس خوب دیروز
سالهای رفته…
بوته‌های درهمِ باغ تمشک
در کنار دریا
عطش و گرمایش
دلچسب است
می شود
آرام
آهسته
دل به دریا واداد
غُصه‌ها را گُم کرد…

انزلی شهر من است
زادگاهم اینجاست
متولد شده‌ام
در فصل خزان.
فصل نارنجی و زرد و قرمز
فصل افتادن برگ رنجور
دل‌خسته
در میان طوفان.
فصل آواز غریبانه‌ی برگ
زیر پای عابر
زیر پای باران…

انزلی شهر من است
و زمستانش زیباست
سردی و سوزِ هوا
برفِ سرد و سرما
دستهای لرزان
در کنار ساحل
قلب گرم پیرمرد صیاد
بر سر موج شکن
یا میان دریا
به امید روزی. کسب حلال…

انزلی شهر من است
سرزمین رویاست
در غروب خورشید
بر سر موج‌شکن
دلفریب و دلخواست!

سرخی خورشیدش
وقت غروب
از ورای دریا
که نفس می‌دهد و جان بخشد
به تمام دلها
نرود از یادم
نرود از یادم…

نظری بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *